محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

167

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون از شتر خسته شدند و آن را پى كردند به آنها گفت : « سه روز در خانه هاى خويش بسر بريد و اين وعده دروغ نباشد . » از عبد العزيز روايت كرده‌اند كه صالح به قوم گفت : « نشان عذاب چنان باشد كه فردا سرخ شويد و به روز ديگر زرد شويد و سوم روز سياه شويد و عذاب بيايد . » و چون اين بديدند حنوط ماليدند و آمادهء مرگ شدند . عمرو بن خارجه را گفتند : « حكايت ثمود را با ما بگوى . » گفت : از پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم روايت كنم كه فرمود : « ثمود قوم صالح بودند و خدا عز و جل عمر درازشان داده بود و يكيشان خانه اى محكم ميساخت و خانه ويران مىشد و مرد همچنان زنده بود و چون چنين ديدند از كوه خانه ها ساختند و در سنگ بتراشيدند و زندگى مرفه داشتند . » و گفتند : « اى صالح از پروردگارت بخواه آيتى بفرستد تا بدانيم كه تو پيمبر خدايى . » و صالح خدا را بخواند و شتر را بر آورد و آبخور شتر يك روز و آبخور قوم روز ديگر بود و چون به روز آبخور شتر ، آب را به شتر وا مىگذاشتند از شير آن همه ظرفها را پر مىكردند . و خداى به صالح وحى كرد كه قومت شتر را پى مىكنند و صالح به آنها گفت . گفتند : « هرگز چنين نكنيم . » صالح گفت : « اگر شما نكنيد مولودى بيايد و شتر را پى كند . » قوم گفتند : « نشان اين مولود چه باشد كه اگر او را بيابيم بكشيم . » صالح گفت : « كودكى تيره و ازرق و سرخ گونه است . » گويد : و دو پير گرامى و و الا قدر در شهر بودند ، يكيشان پسرى داشت كه براى او زن عادى نمىخواست و ديگرى دخترى داشت كه همسنگى براى او نمىيافت